خاطرات تورنادو

Born on May 16, 1992
MA Student of Terminology & Lexicography at APLL
The Academy of Persian Language and Literature
Past: B.Sc. Student of Electrical Engineering at SUT
Sharif University of Technology
Graduated from Farzanegan Tabriz

    قشنگترین قبرستونیه که تو عمرم دیدم
–    قبرستون!؟
–    آره، سحابی هم محل تولد هم محل مرگ ستاره‌هاست. همشون برمی‌گردن به همونجایی که ازش متولد شدن
–    من نمی‌دونستم که ستاره‌ها هم می‌میرن
–    همشون می‌میرن. خیلی از ستاره‌هایی که ما الان می‌بینیم شاید میلیون‌ها سال پیش مردن. ولی ما به خاطر مسافتی که باهاشون داریم هنوز داریم اونا رو می‌بینیم.
–    یعنی اینقدر دورن؟

–    خیلی دور، خیلی نزدیک. وقتی با دنیای خودمون مقایسه کنیم خیلی دورن، اما اگه با کهکشان‌های دیگه مقایسه کنیم تازه می‌فهمیم چقدر به ما نزدیکن و ما خبر نداریم. 93/10/16 - 18:28


33پل-اصفهان88

جمکران-قم91

دانشگاه تبریز93

شاهگلی-تبریز91

کوه عون‌بن‌علی-تبریز91

بین‌الحرمین-کربلا91

کارگاه‌برق-شریف-تهران92

کویر ورزنه-اصفهان93


- به کامنت‌های بدون آدرس وبلاگ یا ایمیل جواب نمی‌دم

- کلیه‌ عواقب‌ِ خواندنِ‌ نوشته‌های‌ این‌ وبلاگ متوجه‌ خواننده‌ است و نویسنده‌ مسئولیت‌ اعتیاد افراد به‌ پست‌هایش را بر عهده‌ نمی‌گیرد

لَیْسَ‌لَکَ‌عَلَیْهِمْ‌سُلْطَانٌ‌إِلاَّمَنِ‌اتَّبَعَکَ 

مرا بر شما هیچ‌ تسلطی‌ نبود 

جز اینکه‌ شما را دعوت‌کردم


اصل اول در این وبلاگ صداقت

دوم احترام

سوم تحمل حرف همدیگر

و چهارم: این‌هایی که می‌نویسم ظاهر زندگی من است باطن زندگی خود را با ظاهر زندگی من مقایسه نکنید

پنجم: انسان‌ها به طور همزمان در یک هرم اجتماعی زندگی می‌کنند که هر سطح آن ممکن است با سطح زیرین یا به طور کامل و یا به طور جزئی پوشش داشته باشد. این وبلاگ هم یکی از این جوامع است که به دلیل وسعت و اعضای محدود و همچنین روابط حاکم در آن همانند یک خانواده است. نکته مهم این است که برای کسی که عضو یک جامعه نیست، و در جریان کامل مراودات آن نیست، اطلاعات مقطعی از تعاملات آن جامعه، بدون در نظر گرفتن احوالات حاکم حین ظهور آن‌ها، و یا سابقه ی تشکیل کانال‌های ارتباطی مذبور، می‌تواند به راحتی باعث سو تعبیر شود.  متقابلاً، هر عضو یک خانواده، با علم به اینکه مراودات و یا مکالمات آن مجموعه فقط در دایره محرمان و اهلان آن قرار خواهد گرفت، افعال خود را تنظیم خواهند کرد. به طور مثال و به یقین اگر شما عالم شوید به اینکه که در اتاقتان یک میکروفون نصب شده است، قطعا در شیوه ی تعاملات خود تغییر خواهید داد و آن تغییر نسبت به طیف و جنس اعضای احتمالی جامعه گسترده تری است که به واسطه میکروفون عضو آن شده‌اید


مصاحبه وبلاگی من و سایا (بانوچه)

 

1- بیوگرافی ؟ اسم واقعی ؛ سن ؛ تحصیلات ؛ محل تحصیل ؛ محل تولد ؛ محل زندگی ؛ شغل ؛ شهر محل کار ؛ رشته ی تحصیلی ؛ تعداد خواهر و برادر ؛ چندمین فرزند؟ وضعیت تأهل
این خودش بیست تا سوال شد :دی

اسم: نسرین
سن: متولد اردیبهشت 71
تحصیلات: لیسانس برق ارشد زبان‌شناسی
محل تحصیل: شریف - تهران
محل تولد: تبریز
محل زندگی: تهران و تبریز و جاده های بین تهران و تبریز
رشته تحصیلی: مهندسی برق
خواهر برادر: فرزند ارشد خانواده! یه برادر کوچکتر دارم – امید (فرزند کمتر رفاه بیشتر و اعصاب آرام تر)
مجرد یا متاهل: مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید! شوهر خوب مگر گیر کسی می آید؟!

2- چی شد که تصمیم گرفتی وبلاگ بسازی؟ اون لحظه ای که این فکر به ذهنت رسید کجا بودی و چیکار میکردی و چطور شد که کلا این فکر به ذهنت رسید ؟

سال دوم دبیرستان, با دوستام رفته بودیم سایت مدرسه و 
یه جورایی یکی از کلاسای پرورش اخلاق رو پیچونده بودیم
به بهانه نشریه مون (خرمالو!)
تو همون سایت, مهسا و سهیلا و مریم و نازنین که خودشون وبلاگ داشتن, 
ازم پرسیدن میخوای تو هم وبلاگ داشته باشی؟
گفتم چی توش بنویسم؟ مهسا گفت حرفاتو, خاطراتتو یا هر چی که میخوای
گفتم من درس دارم, نمیرسم و کلی اصرار و انکار و  پنج دقیقه بعد قبول کردم!

3-  از لحظه ای که تصمیم گرفتی وبلاگ بسازی تا لحظه ای که وبلاگ رو ساختی چقدر طول کشید؟!

پنج دقیقه!

4- تا حالا چند دفه وبلاگ رو تعطیل کردی؟! با ذکر دلیل

هیچ وقت تعطیل نکردم؛ فقط موقع امتحانات چند روز چیزی نمی نویسم. 
ولی بعدش غیبتم رو جبران میکنم
من خاطره مینویسم, و خاطرات همیشه جریان دارن, حتی موقع امتحانات!
بنابراین تا زنده ام وبلاگم هم هست! 
البته اگه علم پیشرفت کنه سعی میکنم از اون دنیا هم براتون پست بذارم
میتونم از خاطراتم با غِلمان ها بنویسم (حوری های مذکر را غِلمان گویند!!!) 
یا حتی از امکانات و رفاه بهشت
اگر هم نرفتم بهشت و به دَرَک واصل شدم که از عذاب های جهنمی مینویسم! 
در کل من همیشه در حال نوشتنم!

5- تا حالا چند تا وبلاگ عوض کردی؟ با ذکر دلیل

هیچ وقت!!!

من هرگز کل وبلاگ رو تعطیل یا عوض نکردم, فقط یه بار آدرس عوض کردم, 
اولاً با حفظ آرشیو, 
ثانیاً اینکه آدرس جدید رو به عنوان آخرین پست وبلاگ قبلی منتشر کردم
ینی هدفم صرفاً تغییر نام کاربری بود!
میتونید به آدرس قبلی برید و ببینید
از آدرس lotfali-khan-zand.blogfa.com اومدم deathofstars.blogfa.com
ینی از گلدان به خاطرات تورنادو

6- اولین دوست ِ مجازیت (وبلاگی) رو یادت میاد؟

همه ی دوستان وبلاگی من, دوستان مدرسه ام بودن و فک و فامیل!
دوست مجازی زیادی ندارم و نداشتم
الان که دقت میکنم میبینم مجازی ها همه شون پسر بودن و حقیقی ها همه شون دختر!
رضا, نوید, فرید, محمد, یه محمد دیگه 
و جالب اینجاست وقتی اومدم تهران دیدم این پسرا چهار تاشون دانشجوی شریف ن!!
و یکیشونم, هم رشته ای دوستم مهسا بود توی شهید بهشتی!
ینی اول مجازی بودن بعد حقیقی شدن و این حس خوبی نبود!
خلاصه دوست مجازی به اون صورت ندارم.

7- هدفت از وبلاگ نوشتن چیه؟!

ثبت خاطراتم, ثبت لحظه هام! من لحظه لحظه های زندگیمو نوشتم, 
یه بک آپ 3000 صفحه ای با فونت 10 دارم از سال 86 تا حالا
البته فقط هم خاطرات خوب رو نوشتم, با خاطرات بد کاری ندارم, 
یه مدت اونارو تو یه دفتر نوشتم, الانم نگهش داشتم 
ولی هیچ وقت بازش نکردم دوباره بخونم کاش اصلا اون بدارو نمینوشتم!

دو تا هدف بیشتر ندارم!

اهداف به ترتیب حروف الفبا: {با خنده}

ثبت خاطراتم، من همیشه از مرور خاطراتم لذت میبرم 
و از کسانی که اجازه میدن خاطرات مشترکمون رو بنویسم و منتشر کنم بی نهایت ممنونم. 
بی نهایت!!!

هدف بعدی: نشوندن لبخند روی لب های خواننده ها ینی دوستام و خانواده ام و فک و فامیل!

نتیجه گیری اخلاقی: وبلاگ من هدف علمی و آموزشی نداره 
هر چند 90 درصد خاطرات, مربوط به مدرسه و دانشگاه و خوابگاهه

8- چرا این قالب رو انتخاب کردی برای وبلاگت؟!

من زیاد قالب وبلاگمو عوض میکنم, 
به مناسبت تولد دوستام چند روز قالب های مورد علاقه شون رو میذارم 
ولی در کل ترجیح میدم ساده بشه و پس زمینه اش سفید!
قالب های آماده رو دوست ندارم, خودم معمولاً یه مقدار روشون کار میکنم

9- سه وبلاگ (فقط سه تا) رو معرفی کن که هر روز و با جدیت دنبالشون میکنی دلیلشم بگو

البته اگه هر روز بنویسن هر روز دنبال میکنم, به جز وبلاگ هم مدرسه ای ها و هم دانشگاهی ها,
کلاً بیشتر از هفت هشت تا وبلاگ رو نمیخونم
ولی چون گفتی فقط 3 تا, منم برای رعایت عدالت میگم وبلاگ هایی که تو لینک های دوستان معرفی کردم!

10- چی شد که این آدرس رو (نام کاربری) برای وبلاگت انتخاب کردی؟

هفت سال پیش تو همون سایت مدرسه, 
در مورد آدرس وبلاگ, همه مون متفق القول بودیم که lotfali-khan-zand.blogfa.com  باشه
اینکه چرا همیچین آدرسی انتخاب کردیم, توضیحش مفصل ه

توضیح: اگه از قسمت موضوعات وبلاگم, به تیتر یا عنوان خاطرات سال 86 تا 89 دقت کنید

می بینید که سوژه ی بیشتر خاطراتم لطفعلی خان زنده بوده

ایشون آخرین شاه سلسله زندیه بودن

که بعد از 6 سال حکومت در سن 26 سالگی توسط آغامحمد خان کشته میشه

و بعد از مرگش سلسله زند منقرض و سلسله قاجار توسط آغا محمد خان تاسیس میشه

یادآوری میکنم که من برق میخونم! {با خنده}

من از 10, 12 سالگیم از این شخصیت خوشم میومد

دوستان مدرسه ام در جریان هستن که من 7 آبان هر سال برای سالگردش چی کار میکردم

حتی هم اتاقی های سال اول دانشگاهم در جریان بازار کفاش های تهران و قبر لطفعلی خان هستن

پدر و مادر و فک و فامیل هم میدونن که من چه قدر لطفعلی خان رو دوست داشتم

یادمه زیباترین سورپریز بابا, خریدن بازی کامپیوتری لطفعلی خان بود (7 سال پیش)

حتی دوستان دوره راهنماییم منو به این اسم میشناختن و میشناسن

اون موقع به شدت طرفدار فریدون زندی هم بودم

کلی از عکس ها و پوسترهاشو چسبونده بودم رو در و دیوار اتاقم

روی کتابام, جزوه هام,

کلاً مرض زند و زندیه گرفته بودم {با خنده}

هر خواننده و بازیگری که اسم و فامیلش "زند" داشت رو شناسایی میکردم و طرفدارش میشدم

حتی یادمه بچه های تجربی یه معلم المپیاد زیست داشتن به اسم زندی,

از اونم خوشم میومد!!! {با خنده}

مورد داشتیم یکی از دوستان قدیمی اسم منو فراموش کرده بود ولی زندی و لطفعلی خان زند یادش بود

آدرس اول وبلاگم هم که lotfali-khan-zand.blogfa.com  بود که با حفظ آرشیو منتقل شدم اینجا

ینی deathofstars.blogfa.com

خاطره: یادمه چند وقت پیش با تاکسی, من و یکی از فامیلامون یه جایی میرفتیم,

راننده تاکسی, رادیوش روشن بود و رادیو جوان یه مسابقه تلفنی داشت

مجری از یه نفر پرسید اسم آخرین شاه زند کی بود؟ این شرکت کننده گفت لطفعلی خان

و 20 امتیاز گرفت!!!

اون لحظه این فامیلمون که با من بود ازم پرسید این لطفعلی خان همون نیست که خیلی دوستش داشتی؟

و قیافه من و راننده دیدنی بود اون لحظه!!!

ینی عشقمون انقدر جهانی شده بود که این فامیلمونم بعد از چند سال هنوز یادش بود

خاطره: چند سال پیش, یه سریالی پخش میشد به اسم تبریز در مه

در مورد تاریخ قاجار بود و من چون خوابگاه بودم ندیدمش کلا

قسمت دهمش, داستان انقراض زندیه بود و مرگ لطفعلی خان!

یادمه اون شب که قسمت دهمش پخش میشد,

مامانم زنگ زده بود که نسرین اون یارو بود دوستش داشتی, فیلمشو درست کردن

منم گفتم کدوم یارو؟

(معلومه یارو های مختلفی رو دوست داشتم که پرسیدم کدوم یارو؟ {با خنده})

حتی معلم های دوران راهنمایی و دبیرستان هم در جریان بودن!!!

حتی یه بارم به خاطر چسبوندن اعلامیه سالگردش روی تابلو اعلانات مدرسه, توبیخ شدم!

ولی چون نماینده کلاس بودم و در کل بچه ی خوب و نمونه اخلاق بودم, اتفاق خاصی نیافتاد

ینی کلاً اتفاق بدی نیافتاد ولی من انتظار داشتم اخراج بشم!

و اتفاقاً این قضیه رو توی وبلاگم هم نوشته بودم (آرشیو سال 87 البته آرشیوم رمز داره)

اصلا اگه یه روز گذرتون به مدرسه راهنمایی و دبیرستان من افتاد,

برید ببینید رو دسته ی صندلی های چپ دست مدرسه چی نوشتم

بلا استثنا روی همه شون یه قلب و یه تیر و یه لطفعلی خان ه!

الان فهمیدید من چپ دستم؟!

ولی یکی دو سال ه که از تب و تاب این خل بازیام کم شده

ینی از همون موقع که تغییر آدرس دادم به deathofstars.blogfa.com

همه ی عکسا و پوستر های ورزشکارا و بازیگرارو از در و دیوار اتاقم برداشتم

حتی دیگه چند وقت ه نمیرم سر قبر لطفعلی خان!

به فکر احضار روحشم نیستم!

اون موقع ها همیشه قرارداد های فوتبالی زندی رو پیگیری میکردم

اینکه قراردادش با تیم راپیدوین اتریش کی تموم میشه و کِی میره کایزرسلاترن آلمان

الان حتی نمیدونم زنده است یا مرده!!!

من از مرور دوباره خاطراتم لذت می برم

ولی شما اگه اونارو بخونید حس می کنید من هنوزم اون مدلی ام

در حالی که نیستم و دلم نمیخواد این جوری فکر کنید

برای همین تغییر دادم نام کاربری رو که حس نکنید من همون نسرین م!

اون نسرین مُرده! ینی خودم دفنش کردم!

من عین ققنوس هر چند وقت یه بار می میرم و زنده میشم! {با خنده}

بنابراین ترجیح دادم پرونده اون روزا رو ببندم و حتی برای نوشته های اون موقع رمز بذارم!!!

در مورد آدرس وبلاگم که deathofstars هست:

ستاره ها هم می میرن

خیلی از ستاره هایی که ما الان داریم می بینیم شاید میلیون ها سال پیش مردن

ولی ما به خاطر مسافتی که باهاشون داریم هنوز داریم اونا رو می بینیم

وقتی با دنیای خودمون مقایسه می کنیم خیلی دورن

اما اگه با کهکشان های دیگه مقایسه کنیم تازه می فهمیم چه قدر به ما نزدیکن و ما خبر نداریم

11- چی شد که این عنوان رو برای وبلاگت انتخاب کردی؟

هفت سال پیش تو همون سایت مدرسه, مهسا گفت اسمش چی باشه؟ 
گفتم گلدان! 
بر وزن گلستان 
(آخه دیدم سعدی گلستان و بوستان داره, گفتم منم یه گلدان داشته باشم :دی)
چه اعتماد به نفسی داشتماااااااااا

و اما اکنون چرا تورنادو؟

خانواده ام به من میگن تورنادو.

این توفان وقتی میاد همه چی رو با خودش میبره و به قول امید (داداشم) همه چی سرویس میشه.

داداشم میگه هر سال تابستون مثل همین توفان میای تبریز و همه چی رو به هم میریزی و مهر ماه که میرسه برمیگردی خوابگاه و بعد از رفتنت خونه به یه آرامش نسبی میرسه

اسمم رو تو گوشیش تورنادو سیو کرده

12- اگه وبلاگت یک جاندار بود (انسان یا حیوون) دوست داشتی چی یا کی باشه ؛ 
اسمش چی باشه ؛ نسبتش با تو چی باشه

من از حیوانات میترسم!
وبلاگ من همون گلدان 8 سال پیش ه! به اسم وَرتا!!! ینی گل سرخ
که روی تک تک برگاش لحظه لحظه هامو نوشتم
الان کلی گل و شکوفه داره, یه روزم مثل خودم قراره بمیره!
ولی خاطراتی که روی گلبرگ ها و برگ های گلدون عمرم نوشتم میمونه. 

13- چی شد که این اسم رو انتخاب کردی به عنوان نویسنده ی وبلاگ؟

اسم خودمه . باور کنید من انتخابش نکردم!
روایت داریم اسم منو یکی از پسربچه های فامیل انتخاب کرده! {با خنده ی شیطنت آمیز}

14- تا حالا تو وبلاگ گروهی نویسنده بودی؟ (اگه آره توضیح در مورد وبلاگ و شیوه ی فعالیت ... اگه نه تا حالا به فکر فعالیت تو یه وبلاگ گروهی افتادی؟)

نه کلا از هر چی که شریکی باشه بدم میاد. 
با شراکت رابطه خوبی ندارم!
دیگه بیشتر از این توضیح نمیدم که 5 سال خوابگاه بودم و هیچ وسیله مشترکی با هم اتاقیام نداشتم!
هیچ وسیله مشترکی!!!

15- برجسته ترین شخص توی زندگیت در موارد زیر :
* شخصی که صداقت داره :
* شخصی که برای رازداره : 
* شخصی که بهت انرژی ِ مثبت منتقل میکنه:  
* شخصی که دوس داری از شخصیتش الگو برداری کنی(و چرا) :
* شخصی که دوست داری یدفه از نزدیک ببینیش: 
* شخصی که از آشنایی باهاش خیلی خوشحال شدی و دوس داشتی زودتر این اتفاق میفتاد: 

{با خنده} میشه کلا به این سوال جواب ندم؟ حالا این سوال چند نمره داشت؟ :دی

16- نظرت در مورد قرار وبلاگی ای که این روزها تو دنیای بلاگستان مُد شده چیه؟

به هیچ وجه خوشم نمیاد!!!
ترجیح میدم آدما تو همون فاصله ای که هستن بمونن
ولی پیدا کردن من کار سختی نیست, 
کافیه بیای دانشکده برق و بگی جزوه فلان درسو میخوای و دنبال نسرین میگردی
نام خانوادگیم رو هم نگی, پیدام میکنی!

حالا یه وقت پا نشین بیاین اونجا! {با خنده}

17- تا حالا تو قرار وبلاگی شرکت کردی یا دوس داری اگه موقعیتش پیش بیاد شرکت کنی؟ (اگه آره با کی ها بودی یا دوس داری با کی ها باشی)

نه شرکت نکردم, من از قرار و دور هم جمع شدن و اردو و هر چی که دسته جمعی باشه بدم میاد!

18- خانوادت/دوستانت/همکارات/همکلاسیات/آدمای اطرافت میدونن وبلاگ داری؟ چند نفرشون تا حالا به وبلاگت سر زدن؟

:دی

سر زدن که چه عرض کنم؟!

بیچاره ها معتادن به نوشته هام!

من تو فیس بوک زیاد فعال نیستم و هیچ وقت اونجا هیچ پستی نمیذارم
فقط هفته ای یه بار لینک وبلاگم رو میذارم که ایهاالناس آپدیت شد!
همه ی هم کلاسی های دانشگاه و دوستای مدرسه ام از ابتدائی تا الان, یه سری معلم ها و حتی اساتید هم آدرس وبلاگم رو دارن!
فک و فامیل هم همین طور, پدر و مادر و داداشم و دوست و آشنا و همسایه و 
دوستان والدینم
حتی والدین دوستانم!!!

من از یواشکی نوشتن خوشم نمیاد!

نوشتن کار سختی نیست

یه کم ذوق و استعداد میخواد و بعدشم کنار هم چیدن حروف و کلمات

قسمت سختش فیدبک مخاطبه

واکنش خواننده و برداشت طرف مقابل!

مهم اینه که چی میگی و چه جوری میگی و به کی میگی و چرا میگی!

منم مثل خیلی از آدمای دیگه میتونستم تو یه جای بی نام و نشون بنویسم

با اسم مستعار

به هیچ کسم آدرس ندم ولی الان برای هر جمله ای که مینویسم 200 نفر میاد جلوی چشمم

از معلمای دبیرستان و فک و فامیل و همسایه گرفته تا دوستای قدیمی و جدیدم

از مامان و بابا و امید گرفته تا پسر دخترخاله ی مامان بزرگم!

غریبه و آشنا! هم مدرسه ای و هم کلاسی و هم اتاقی و معلم و استاد و

اگه کامنتاشونو نمیخوندم باورم نمیشد اینجارو میخونن!

همیشه به خودم میگم:

یادم باشد

حرفی نزنم که به کسی بر بخورد.

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد.

راهی نروم که بی راه باشد.

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را.

یادم باشد که روز و روزگار خوش است.

همه چیـز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب!

تنها ! ... دل ما٬ دل نیست.

19- نظرت در مورد اون آدمایی که با اسم و مشخصات واقعی ِ خودشون وبلاگ نویسی میکنن چیه؟ (حتی اگه خودت جزوشون باشی)

اگه براشون تو نوشتن حرف دلشون محدودیتی ایجاد نکنه ایرادی نداره

منم تا حدودی جزو همین افرادم

20- اگه دوباره متولد میشدی دوست داشتی بازم وبلاگ نویس بشی؟ (اگه آره از چه سنی شروع میکردی و با چه موضوعی؟)

صد در صد. من صد بار دیگه هم به دنیا بیام دوست دارم تو همین شرایطی باشم که هستم
ینی راضی ام! 
بازم دوست دارم با بچه های نشریه کلاسو دو دره کنیم و بریم سایت مدرسه و 
من یه وبلاگ درست کنم به همون اسم قبلی

21- از اسمت راضی هستی؟ اگه دوباره به دنیا می اومدی دوس داشتی اسمت چی باشه؟!

آره اسمم رو دوست دارم! نسرین!
با تشکر از پسر فامیل!

22- فک کن بهت این اختیار داده میشه که بتونی زندگی ایده آلت رو خودت بسازی (خونه؛ شغل و ... حتی نوع رابطه ها با آدمای اطرافت) چه جور زندگی میساختی برای خودت؟!

راضی ام! همینی که هست خوبه.

خیلی وقته که دیگه آرمان و ایده آلی ندارم!

23- در آینده این اجازه رو به همسر و فرزندانت میدی که اونا هم وبلاگ داشته باشن؟ (و بالطبع دوستانی از دو جنس ِ زن و مرد؟)

وا؟!!! مگه من باید اجازه بدم؟ مگه خودم برای وبلاگ داشتن از کسی اجازه گرفتم؟
چه چیزایی می پرسیااااااااااا!!!!

الان دوستام و خانواده ام همه شون وبلاگ دارن!

و ترجیح میدم با یه وبلاگ نویس ازدواج کنم! (جدی میگم {با خنده})
نظرم راجع به دوست و دوستی یه کم مفصل ه! نمیتونم با یکی دو جمله توضیح بدم.
هر رابطه ای اگه منطقی و کنترل شده و توی چارچوب خودش باشه, اشکالی نداره

و دیگه اینکه, وبلاگ من میراث من از زندگیمه, دفتر خاطراتمه, کتاب خودشناسی و نسرین شناسی ه, دوست دارم یه روزی نوشته هامو بدم دخترام (نسیم و خاطره) یا پسرم (توفان) هم بخونن! {با خنده} البته اینا هنوز وجود خارجی ندارن!!! باباشونم نمیدونم کدوم گوری ه! یکی نیست بهش بگه تو که بالاخره قراره بیای منو بگیری, دِ خب بیا بگیر دیگه! تلف شدم بس که درس خوندم خب! لیسانس برقم گرفتم! دارم کنکور ارشدم میدم! تا کی؟! شاعر میفرماید: چو دیدی نداری نشانی ز شوی! ز گهواره تا گور دانش بجوی

24- چه جور وبلاگایی رو می پسندی؟ (قطعا از لحاظ محتوا فقط)

مثل وبلاگ خودم, خاطره باشه, واقعی باشه, صادقانه باشه, ولی زود زود و کوتاه بنویسن, مثل من طومار ننویسن!!!

در کل وبلاگ خون نیستم! در حد ده دوازده تا وبلاگ! بخونم هم خاموش میخونم!

25- فرض کن توی شهر محل سکونتت یه بنر ِ بزرگ سر هر چهار راه هست که خبر از یه قرار وبلاگی میده ؛ به این ترتیب که از همه ی وبلاگ نویس های اون شهر دعوت میشه فلان ساعت فلان مکان جمع بشن آیا حضور پیدا میکنی؟ اگه آره با چه تیپ و ظاهری و آیا حاضری خودت و وبلاگت رو معرفی کنی تا همه بدونن؟ (ممکنه یکی یا چند تا از اونا خواننده ی وبلاگت از آب در بیان که تا حالا ندیده بودنت) یا به طور ناشناس وارد میشی؟

من میرم,
با همین ظاهر همیشگی. 
خودم رو هم معرفی میکنم!

ظاهر همیشگی من عبارت است از یه مانتوی ترجیحاً صورتی و شلوار ترجیحاً سفید و کیف مشکی 
ولی ترجیحاً سفید و کفش ده سانتی! و روسری ترجیحاً قرمز به انضمام یک فقره چادر مشکی! :دی

26- پنج تا از بهترین خاطراتت رو بگو (نخواستی هم کامل نگو مثلا بگو فلان روزی که فلان اتفاق افتاد و من این حس رو داشتم)

همه ی وبلاگ من خاطره است
هزار تا پست فقط خاطره نوشتم
کدومشو بگم؟

همین پنج تا پست اخیر!

27- پنج تا از بدترین خاطراتت رو بگو (با همون توضیحات ِ سوال ِ بالا)

خاطره بد ندارم!
حتی مرگ عزیزانم رو هم خاطره بد تلقی نمیکنم
خاطرات مثل ماهی میمونن در جریان رودخانه ی زندگی ما آدم ها

من هیچ وقت ماهی های بدشکل و بدقیافه و زشت و لاغر رو شکار نمیکنم
همه ی خاطراتی که شکار کردم خوب ن!

28- اگه ده سال دیگه قرار باشه سرویس دیگه ای ساخته بشه (مث ِ یاهو ، فیس بوک ؛ وبلاگ نویسی ؛ توییتر ؛ اینستاگرام ؛ واتساپ و ...) دوس داری اسمش چی باشه و چه قابلیت هایی داشته باشه؟!

از هیچ کدوم خوشم نمیاد
کلا از جایی که ملت یه جا جمع باشم خوشم نمیاد!
تنهایی رو ترجیح میدم
هر چند الان تو همه شون اکانت دارم ولی هستم که باشم! همین.

29- به پنج تا از کارهایی که کردی و بد بودن اعتراف کن.

:دی
خدایا منو ببخش
حس میکنم روی صندلی روبه روی کشیش نشستم!

خب اعتراف اول: 
والدین من به من اجازه نمیدادن یخمک بخرم, چون غیر بهداشتی و مضره!
ولی بچه که بودم چند بار یخمک خریدم
و اون یخمک هایی که خریده بودم رو بدین صورت خریدم:
یواشکی بدون اجازه از مدرسه رفتم بیرون و به دوستم گفتم دم در وایسه که مدیر و ناظم نفهمن!!!

اعتراف دوم: این یکی دیگه خیلی زشته واقعا عذر میخوام!
من همیشه انشاهام 20 میگرفتم و گاهی 20+2 
ینی انقدر خوب مینوشتم
همیشه هم دانش آموز نمونه و با اخلاق انتخاب میشدم و بهم جایزه میدادن سر صف
خلاصه از 7 سالگی تاکنون کمتر از 20 نگرفتم برای انشا, به جز یه مورد!
توضیحِ اون یه مورد: یه بار که اول یا دوم راهنمایی بودم رفتم پای تخته و انشام رو خوندم و خانم ب. 19 داد یا کمتر! یادم نیست, منم ناراحت شدم و همونجا جلوی چشم معلم و بچه ها برگه انشارو پاره کردم انداختم سطل آشغال!
باور کنید بعد از این ماجرا بار ها عذرخواهی کردم ازش!
اصلاً نمیدونم چرا این کارو کردم (خب چیه, هر آدمِ خوبی یه گذشته کثیفی داشته لابد! 
ای بابا! امامزاده که نبودم)

حس میکنم اقتضای سنم بوده, نوجوانی کلاً دوره بدی ه! مواظب فرزندان خود باشید!!!

اعتراف سوم:
هیچ وقت یادم نمیره یه بار آقای اسماعیل زاده معلم شیمی یک ساعت و چهل دقیقه در مورد مضرات تلفن همراه حرف زد و همگی داشتیم تاییدش میکردیم که موبایل چه قدر بده و فلان و بهمان! که یهو همون لحظه این امیدِ ما (داداشم) دلش بستنی میخواد و زنگ میزنه بهم که موقع برگشتن از مدرسه بستنی بخرم
حالا ول کن نبود که! نه یه بار نه دوبار, همین جوری تا بیست دقیقه گوشیم رو ویبره بود و از ترس این آقا معلممون نمی تونستم به کیفم نزدیک شم. این آقا معلممون هم منتظر بود ببینه اون کیف صورتی مال کیه؟!
خدا رو شکر کیف مذکور یک متر باهام فاصله داشت. بعضی از بچه های کلاس متوجه شدن صدای ویبره از کجاست! ولی خب نمیشد کاری کرد!

اعتراف چهارم:
یه بار با بچه ها قرار گذاشتیم برای یه امتحانی تقلب دسته جمعی کنیم (12 یا 13 سالگی)
من یواشکی راپورت بچه هارو به معلممون دادم و اونم جای همه رو عوض کرد و ملت کلی ناراحت شدن!
ولی نقشه ی من به اینجا ختم نشد!
بعد از اینکه حس اعتماد معلم رو جلب کردم, معلممون رفت بیرون که چایی بخوره و ما تقلب کردیم!!!
خداوندا من چه قدر بد بودم و نمیدونستم!

اعتراف پنجم:
شکلات ها و بستنی هایی که یهو غیب میشدن و میشن از تو خونه مون!!!

 

ولی اگه به کارای خوبم اعتراف کنم ریا میشه, کلی کار خوبم انجام دادماااااااااا

این جوری نگام نکنید خب!!! گفتم که هر زاهد پرهیزکاری میتونه یه گذشته کثیف داشته باشه! والا!!!

30- جمله ای یا حرفی که دوس داری به یکی بگی ولی تا حالا نگفتی رو اینجا بگو لازم نیست اسمشو بیاری

همه اینجا رو میخونن! اگه بگم, هم خودش میفهمه هم بقیه :دی

 ولی تا حالا هر چی لازم بوده به هر کی بگم گفتم!

و اما سخنی با دوستان:

محبت زورکی و نفرت یواشکی بلد نیستم

یکی رو که دوست داشته باشم, بهش میگم

حداقل بهش میگم که چه قدر عزیزه و چه قدر برام مهم ه یا ارزش داره

اگرم ازش بدم بیاد, بازم بهش میگم, حداقل یه جوری حالیش میکنم که ازش دلخورم

یا ازش بدم میاد

هر حرفی, هر حرکتی, هر کاری, حتی هر نگاهی که از آدما سر میزنه یه امتیاز داره

امتیاز مثبت و منفی!

آدما هر چی امتیازشون بیشتر میشه, فاصله شون کمتر هم میشه

تا یه جایی که امتیازشون ده هزار تارو رد میکنه و دیگه بهشون میگم فابریک!

بعضیام انقدر دورن که نه من براشون مهم ام نه اونا برای من

زمان ارزشمندترین سرمایه بشره

آدمایی که برام وقت میذارن رو دوست دارم, براشون ارزش قائلم, براشون وقت میذارم!

و ازشون ممنونم!


پروفایل بلاگفا:

مهارتها:

مهارت اول: کشتن سوسک و عنکبوت بدون اینکه له شوند!!!
مهارت دوم: عکاسی مخصوصا از جنازه ی له نشده ی سوسک ها
مهارت سوم: نوشتن 
مهارت چهارم: ضمن تقدیر و تشکر بابت همه ی نعمات الهی به ویژه عقل و شعور و قدرت تفکر میخواستم همین جا اعلام کنم اگه اون دنیا یقه منو گرفتن که افلا تعقلون؟ افلا تتفکرون؟ افلا یتدبرون؟ مستقیم میرم نزد باری تعالی یا به قول دکتر شریف بختیار همان ماندگار عالم و فیلم های اندیشه های بیست و چهارساعته ام رو به ماندگار عالم نشون میدم و میگم همان طور که شواهد نشون میده اینجانب بیست و چهار ساعت از شبانه روز را به سه قسمت تقسیم نموده و همه قسمت ها را به تفکر پرداختم

علایق:

خدارو دوست دارم
مخلصشم هستم
صداقت رو دوست دارم
راستشم نگفتی نگفتی, دروغ نگو!
اعدادو دوست دارم
برای همین پستام به جای عنوان شماره دارن
خانواده ام رو دوست دارم, بابا, مامان, امید
اجداد مرحوم و مغفورم رو هم دوست دارم
حتی شوهر آینده ام رو هم دوست دارم
بنده خدا نمیدونم چه گناهی کرده یا داره میکنه که قراره آدمی مثل من نصیبش بشه
بچه های آینده مو هم دوست دارم
توفان,آرمان,نسیم,خاطره
پسری که اسم مامانش تورنادو باشه, کمتر از "توفان" نیست!
پدرشوهر و مادرشوهر آینده مو هم دوست دارم
ترجیح میدم برادرشوهر و خواهرشوهر نداشته باشم
اگه داشتم اونارم دوست دارم
کشورم ایران رو دوست دارم
دوستامو دوست دارم
استادا و معلمامو دوست دارم
گیتارمو دوست دارم
بوی چسب رازی و بوی رنگ دوست دارم
لاک قرمز براق دوست دارم
ناخن بلند دوست دارم
ولی وقتی گیتار تمرین میکنم باید کوتاهشون کنم
چادرم رو هم دوست دارم
آش رشته دوست دارم
کره و خامه و عسل دوست دارم
خاطرات و وبلاگمو دوست دارم
کشک و کدو دوست ندارم
کسی که زیاد بخنده رو هم دوست ندارم
اعداد رند و زوج رو دوست دارم
ولی اگه مضرب پنج باشه به اعداد زوج ترجیح میدم
البته مضارب ده رو به تمام اعداد دنیا ترجیح میدم
سوسیس و کالباس دوست ندارم
های بای و ساقه طلایی دوست دارم
از هر آبمیوه ای جز آب پرتقال بدم میاد
آب انار و آب آلبالو قابل تحمل ه ولی از تشنگی بمیرم هم بقیه آبمیوه هارو نمیخورم, چند بار مردم از تشنگی ولی نخوردم!
بستنی و چیپس و پفک و نوشابه دوست دارم
گل رز دوست دارم
سیب زمینی سرخ کرده دوست دارم
ولی از سیب زمینی آب پز بدم میاد
از غذای دانشگاه و خوابگاه بدم میاد
از خونه برام غذا میفرستن
خوشحالم که خوابگاه یه جایی به اسم اتاق لباسشویی داره
وگرنه من زنده نمی موندم
از ظرف شستن و لباس شستن و حتی آشپزی بدم میاد
ولی زنِ زندگی ام!!!
جزوه هامو دوست دارم
لطفعلی خان زند رو هم دوست دارم
موبایلمو دوست دارم
شماره موبایل و شماره دانشجویی و شماره شناسنامه مو دوست دارم
نوشتن رو دوست دارم
آلبوم عکسامو دوست دارم
چاپ کردن عکسامو دوست دارم
سنگ قبرارو دوست دارم
شعر سنگ قبرم رو هم انتخاب کردم
خط کش دوست دارم
جاکلیدی و آویز موبایلمو دوست دارم
این دعارو هم دوست دارم:
یا حَبیبَ مَنْ لا حَبیبَ لَهُ، یا طَبیبَ مَنْ لا طَبیبَ لَهُ، یا مُجیبَ مَنْ لا مُجیبَ لَهُ، یا شَفیقَ مَنْ لا شَفیقَ لَهُ، یا رَفیقَ مَنْ لا رَفیقَ لَهُ، یا مُغیثَ مَن لا مُغیثَ لَهُ، یا دَلیلَ مَنْ لا دَلیلَ‏ لَهُ، یا اَنیسَ مَنْ لا اَنیسَ لَهُ، یا راحِمَ مَنْ لا راحِمَ لَهُ، یا صاحِبَ مَنْ لا صاحِبَ لَهُ 
عکاسی رو دوست دارم
خبرنگاری رو دوست ندارم
کلا رسانه ها رو دوست ندارم
رادیو, تلویزیون, روزنامه, مجله, سایت ها
حتی سیرک و تئاتر و سینما رو هم دوست ندارم
مسافرت و گردش رو دوست ندارم
آسمونو دوست دارم
ولی ارتفاع رو دوست ندارم
از دریا بدم میاد
تو فیس بوک از پیج آزادی یواشکی بدم میاد
از هوای گرم بدم میاد
از غرق شدن میترسم
بنابراین از آب بدم میاد
از نور و صدا بدم میاد
دوست دارم همه جا ساکت و تاریک باشه!
ولی از تاریکی میترسم
از هر درِ بسته ای متنفرم
سه مورد از مشکلات اعضای خانواده با من:
1- باز گذاشتن تمام درها (هم اتاقیامم با این قضیه مشکل دارن)
2- خاموش کردن تمام چراغ ها در طی بیداری و روشن کردنشان موقع خواب (هم اتاقیامم با این قضیه مشکل دارن)
3- قطع کامل صدای TV و هر صدای دیگری!
نور و روشنایی موبایل و لپ تاپم همیشه مینیمم ه
گفتم که با نور و صدا مشکل دارم
جهانِ تاریک و ساکت زیباتر است!!!
برای تک تک مخاطبین گوشیم آهنگ خاصی دارم ولی گوشیم همیشه سایلنته
از بارون و صدای بارون بدم میاد گریه رو برام تداعی میکنه
از تمام خوراکی هایی که شیرین باشن بدم میاد
ولی شکلات دوست دارم خیلی خیلی دوست دارم 
هر روز 100 گرم مصرف شکلاتمه, اگه یه هفته بهم شکلات نرسه از شدت درد ناشی از اعتیاد به کارهای نکرده ام هم اعتراف میکنم
در مورد شکلات با کسی شوخی ندارم
و نقطه ضعفم همین شکلاته
شعر های سعدی و حافظ رو دوست دارم
از شعر نو بدم میاد
آلوچه و لواشک ترش و زغال اخته و ترشی و سرکه و آبلیمو دوست دارم
قاتل ترشی ام
آناناس دوست ندارم متنفرم از خودش و مرباش و کمپوت و حتی آبمیوه اش
جوجه کباب دوست ندارم
بیشتر غذاهای دنیارو دوست ندارم
کلا غذای مورد علاقه برام یه مفهوم تعریف نشده است
ته دیگ دوست ندارم. واقعا این نون سفت چرب چه جذابیتی داره؟!
ساندیس دوست ندارم
جزوه های ارشیارو دوست دارم
دستخط بابا و ارشیا و بهنازو دوست دارم
غذاهای مامانمو دوست دارم
پاستیل دوست ندارم
کامنت ها و اس ام اس های دوستامو دوست دارم
شماره ام ایرانسل نیست ولی اس ام اس های ایرانسل رو دوست ندارم!
آجیل دوست ندارم ولی پسته و فندق دوست دارم
گردو و کشمش دوست ندارم
پیاز داغ دوست ندارم اصلاً دوست ندارم!
قوانین ماکسول رو دوست ندارم
ریاضیات مهندسی و آمار و احتمال دوست ندارم
ژله و ماست میوه ای دوست ندارم
هر چی که میوه ای باشه دوست ندارم
بستنی میوه ای دوست ندارم
کیک میوه ای دوست ندارم
از آبنبات متنفرم! یادم نمیاد تو عمرم یه بار آبنبات دستم گرفته باشم
اون کرم وسط پیراشکی و شیرینی دانمارکی رو دوست ندارم
به جز مربای هویج مربا دوست ندارم
پنیر دوست ندارم
رانندگی و شنا و زبان انگلیسی رو دوست ندارم
ولی بقیه زبان هارو دوست دارم
از هویج پخته شده بدم میاد
از صدای خرت خرت هویج خام بدم میاد
از مهریه ای که سکه باشه بدم میاد
حلوا دوست ندارم (حلوای نذری و مرده ها منظورمه)
کلاً ترشی رو بیشتر از شیرینی دوست دارم
بی نظمی رو دوست ندارم
سر و صدا رو دوست ندارم
مهمونی و اردو و تجمع رو دوست ندارم
الکترومغناطیس رو هم دوست ندارم
اصلاً شرح دادن علایقم به دیگران رو هم دوست ندارم

علایق سیاسی:

برو بابا!!! من نه اهل تظاهراتم نه راهپیمایی نه جنگ نه انقلاب نه رای نه تبلیغات نه مذاکره نه مباحثه نه مناظره نه اعتراض نه شورش نه فتنه نه سبز نه بنفش نه پان ترک نه آریایی و ضد عرب نه ضد غرب نه غرب زده! خودمم و کلاً فاز سیاستم تعطیله!
ولی یه نمه حس وطن پرستی ه رو دارم!

کتاب و درس مورد علاقه:

الکترومغناطیس cheng
الکترومغناطیس Griffiths
الکترومغنتطیس Hayt

الکترومغناطیس که بود و چه کرد؟!
درسی بود به غایت کصافط, 
خاطره انگیزترین درس دوره کارشناسی! خاطره انگیز به تمام معنا و ابعاد!!!
در توصیف این درس همین بس که معدل دوستم 19 بود و نمره این درسش 13
اون ترمی که باید برمیداشتیم نذاشتن برداریم که چی؟ که درس پیش نیازش پاس نشده
اولین بار مستمع آزاد رفتم سر کلاس دکتر فلانی اون ترم, ترم on بود و سخت تر و خفن تر!
ترم بعدش که ترم off بود و یه کم آسون تر از ترم on برای اولین بار درسو برداشتم 
دوستم حذف کرد, من با 7 افتادم و همین 7 وارد کارنامه ام شد و 
گند زد به معدل الف اون ترم و از اون به بعد دیگه معدلم الف نشد!!!
ترم بعدش درسو برنداشتم چون ترم on بود و سخت تر و خفن تر!
دوستم برای دومین بار برداشت و افتاد!
ترم بعدش دوباره درسو برداشتیم, ترم off بود و یه کم آسون تر از ترم on
من برای دومین بار و دوستم برای سومین بار
دوستم دوباره حذف کرد, من مقاومت کردم و حذف نکردم
روز امتحان کم آوردم, با یه امتحان دیگه ام تو یه روز بود, حذف پزشکی کردم
ترم بعدش ترم on بود و سخت تر و خفن تر!
من برای سومین بار و دوستم برای چهارمین بار برداشتیم و پاس شدیم!
یه جوری پاس شدم که الان دوباره امتحان بگیرن می افتم!
ینی همه ی فک و فامیل اخبار این درسو پیگیری میکردن ببینن بالاخره پاس میشه یا نه!
و لازم به ذکر است که اصولاً این درس باید ترم 3 پاس میشد!!! که ترم on بود
و سخت تر و خفن تر!!!
ولی ترم 7 پاس شد که بازم ترم on بود و سخت تر و خفن تر
توجه تان را جلب مینمایم به این خاطره ی تکراری:
ترم 8, اولین ترمی که من دیگه نگران الکترومغناطیس نبودم! اسفند 92:
آخر هفته است و طبق معمول غرق در بحر مکاشفت و درگیر یه مساله ی بغرنج!
غرق در تفکر بودم که یه بنده خدایی پرسان پرسان همه واحد های خوابگاه رو دنبال یه برقی گشته 
و رسیده به واحد ما!
هم اتاقیام صدام کردن که نسرین بیا یکی باهات کار داره!
سلام و احوالپرسی و چه طوری خوبی چه خبر و 
من: آیا من شمارو میشناسم
دختره: نه! حتی منم شمارو نمیشناسم!
من: بسیار عالی! من نسرینم! چه کمک الکتریکی از دستم برمیاد برات انجام بدم؟
اون دختره: دنبال یه برقی میگردم که الکترومغناطیس پاس کرده باشه! نمونه سوال میخوام
شما این درسو پاس کردی؟
من: الحمدلله رب العالمین , بله بحمدالله پاس کردم!!! 
اون دختره: چه جوری؟
من: با بدبختی, با نذر و نیاز با توسل به دامان ائمه! با استعانت از نیروهای فوق بشری!
با دعای شبانه روزی خودم و فک و فامیل به درگاه الهی!!!
با سرم و بیمارستان و یه هفته تب و لرز (وقتی نمره های قبل از نمودار اومد)
با سکته ی خفیف قلبی و مغزی (وقتی نمره های بعد از نمودار اومد)
اون دختره: چه کتابایی خوندی؟
من: هر کتاب دعایی که به ذهنت برسه! 
دعای ندبه, کمیل, جوشن کبیر و جوشن صغیر! نهج البلاغه, نهج الفصاحه , صحیفه سجادیه!
اون دختره: با کی داشتی؟
من: بهتره بپرسی با کی نداشتی! این جوری راحت تر جواب میدم! خودت با کی داری؟
اون دختره: من دانشجوی دکترام, TA ام!
من: به به! احسنت! موید باشی ان شاء الله! با علاقه ی خودت TA شدی یا مجبورت کردن؟

خدایی بهش نمیومد دکترا باشه, فکر کردم ورودی 92 ه! اومده برای مشاوره
خلاصه از آغاز تاسیس دانشگاه تا ترم پیش هر چی نمونه سوال داشتم بهش دادم و
از شدت ذوق و حیرت, کف ش برید و به رادیکال 63 قسمت نامساوی تقسیم شد و رفت!

+ یادم رفت اسمشو بپرسم!

در راستای شدت سختی این درس, هر موقع میخوام یه کار غیرممکن یا سخت مثال بزنم, پاس کردن این درس رو مثال میزنم! کلاً برای هر کار سختی معیارم الکترومغناطیس ه
دو روز پیش داشتم با مژده برمیگشتم خوابگاه, تو مسیر دانشگاه براش توضیح میدادم که گرفتن همزمان چند تا سیم گیتار با این ناخن های بلندی که من دارم چه قدر سخته!
گفت چه قدر سخته؟
گفتم نصف سختی الکترومغناطیس

اصلا به نظرم بهتر بود واحد سختی فنر و سختی هر چیزی رو بر همین اساس تعیین میکردن
مثلاً ضریب سختی فلان فنر میشد یک "الکمغ", یا دو "المکغ" یا حتی اگه خیلی شل و ول بود نیم "الکمغ"

فیلم و سریال:

هر فیلم و سریال و صحنه ای که خاطره بدی ازش نداشته باشم!
فیلم تخیلی و عاشقانه که اصلا دوست ندارم
ولی تا حدودی از ژانر حماسی و ترسناک خوشم میاد
از "نوسفراتو" (ژانر وحشت) فقط یه اسم تو ذهنم مونده با اینکه دو بار دیدمش! دیدن این فیلم رو مدیون یه فلشم!!! 
در واقع دیدن این فیلم رو مدیون کسی هستم که اسم فلشش و بلوتوث موبایلش نوسفراتو بود (ارشیا-هم کلاسیم)
"اره" 1 2 3 4 5 6 7 (ژانر وحشت) همه ی صحنه هاش با جزئیات تو ذهنم ثبت شده
"SEVEN" مربوط به دوران کودکیمه و در حد همین یه اسم و اون هفت تا گناه یادم مونده (ژانر وحشت)
"ادیسه" و "تروی" و "اسپارتوکوس" و "گلادیاتور" و "شجاع دل" و موارد مشابه (ژانر حماسی)
- سارای
- Silent hill
- V For Vendetta
- چارلی و کارخانه شکلات سازی
- آواز قو (سال 79 دیدم این فیلم رو! تا چند ماه بعدش همچنان تحت تاثیرش بودم و میخواستم طی چند روز آینده عاشق بشم و فرار کنم برم ترکیه!)
-ترمیناتور 1 و 2 و 3 و 4
- Conjuring
-Exorcism of Emily Rose
برنامه های آینده: 
هری پاتر 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و 7
فرار از زندان!

موسیقی:

سبک خاصی رو دوست ندارم
هر چی که به دلم بشینه
زبان و ریتم و خواننده اش هم مهم نیست
ولی رپ دوست ندارم!

یه زمانی گروه آرین رو دوست داشتم اون موقع 10 سالم بود!

صدای احسان خواجه امیری خوبه:
تو رو آرزو نکردم ته تنهایی جاده
آخه حتی آرزوتم واسه من خیلی زیاده
تو رو آرزو نکردم این یعنی نهایت درد
خیلی چیزا هست تو دنیا که نمی شه آرزو کرد

یه آهنگی هست از شاهین اس تو!!! به لهجه اصفهانی, اونو دوست دارم
میگه: ما رو که یادت نرفتس ما همون عشقی شوماییم که یه روز نمی دیدیمون اشکات میمد گولی گولی پایین, یادتس وقتی که می رفتی بیرون از دلی بنده چی چی بت گفتم و تو زدی زیر خنده, گفته بودم اگه برگردی دوباره, زنگ میزه نم دو سه تا پیتزا بیاااااااااااااره, اومدی اما دیدی پیتزاها سرده, گفتی اون روزها دیگه برنی میگرده

یه آهنگ ترکی ه نمیدونم کی خونده, فقط این جمله شو میفهمم که میگه:
گدنلره یاد ساخلاما
گلنلره بل باغلاما
گلن گدجی بیر گون
آغلاما کنلوم آغلاما
میگه به اونایی که رفتن فکر نکن به اینایی که میان هم تکیه نکن, کسی که میاد یه روز میره

یه آهنگی هست از مهدی یراحی, عربی ه اونم دوست دارم, میگه: 
من علمک ترمی السهم یا حلو بعیونک یا حلو بعیونک
ینی کی به تو یاد داده که با چشمات مثل نیزه شکار کنی؟

یه آهنگی از امیلی:
These wounds won’t seem to heal
This pain is just too real
There’s just too much that time cannot erase

یه آهنگ اسپانیایی که تایپ کردنش سخته ولی خواننده از زبان سربازان جنگ جهانی به معشوقه هاشون میگه مو چو می بسه می
که برای حفط آرمان های امام از ترجمه اش خودداری به عمل می آید!!!

"همه چی آرومه" از حمید طالب زاده رو دوست دارم
"یکی هست" از مرتضی پاشایی
"نفس کشیدن سخته" از روزبه
از افشین اون آهنگه که میگه کلاس ملاس و بی خیال لیسانس میسانس و بی خیال بیا وسط قرش بده ما آس و پاسیم بی خیال!

یه آهنگم هست از شادمهر که خیلی دوستش دارم ولی نه اسم آهنگه یادمه نه حتی یه کلمه اش! ولی خیلی دوستش دارم :دی
این آهنگ مرنجان دلم را که این مرغ وحشی ز بامی که برخاست مشکل نشیند, هم قشنگه از شادمهر

از موسیقی های مذهبی, "به طه به یاسین" علی فانی قشنگه
برای قرآن صدای پرهیزکار و شاکرنژاد و غامدی هم قشنگه!
سر کلاس معارفمون استادمون یکی دو تا آیه رو با صدای اینا گذاشته بود
اونجا فهمیدم صداشون قشنگه!!!
صدای اذان موذن زاده هم قشنگه

صدای مازیار فلاحی هم بد نیست!
اونجا که میگه:
واسه ی دیدن بارون اشکام ، دوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی ، چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم ، کی دل خاطره هاتو شکونده

این خانومایی که هر موقع سوار ماشین بابا میشم میخونن هم صداشون بد نیست
فقط چون نمیشناسم اسم نمیبرم ولی یه چیزی تو مایه های هایده و حمیرا و مهستی!

تیتراژ مدار صفر درجه رو هم دوست دارم
اون جایی که میگه: 
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانش مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

"بوآکشام اولوروم" از مورات ککیلی رو هم دوست دارم! (ترکیه ای)

همینا یادم بود!
همون طور که گفتم نه به سبک خاصی علاقه دارم نه خواننده خاصی!
هر آهنگی که به دلم بشینه! زبان و ریتم و خواننده و سبکشم مهم نیست
ولی سکوت رو به هر صدایی ترجیح میدم!

ورزش:

آخرین باری که فوتبال دیدم, 2006 ایران آنگولا بود که نتیجه اش مساوی شد
ورزشی نیستم
علاقه ندارم
تربیت 1و2 رو به زور با 15 پاس کردم
ولی تیم ملی رو دوست دارم (تمام رشته ها)